افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پانزده :
عرفان نیز درون ماشین نشست و در حالی که ماشین را به حرکت در میآورد سخن گفت:
«دو هفته دیگه مراسم چهلم دایی علی رو اینجا برگزار کنیم؟»
پناه در حالی که کاملاً تکیه به صندلی ماشین زده بود سخن گفت:
«نه، یه رستوران برای پذیرایی بگیرین!»
عرفان سری تکان داد و گفت:
«باشه، من تمام کارای پذیرایی و دعوت مهمونها رو انجام میدم.»
پناه در حالی که سرش به سمت خیابانی که اصلا نمیدی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

هستی
1با اینکه عرفان هیچ کاری نکرده ولی اصلا حس خوبی بهش ندارم.نمی دونم چرا